محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3722
تاريخ الطبرى ( فارسي )
چنان كرد كه ديدى ، اجازه بده او را بكشم . » گويد : رتبيل گفت : « من او را امان دادهام و خوش ندارم كه با وى نامردى كنم . » گفت : « پس اجازه ده او را فرو كشم و بيازارم و تحقير كنم » گفت : « اين كار رواست » گويد : عبد الرحمن بن اشعث با مرد بكرى چنان كرد . آنگاه با رتبيل وارد ولايت او شد . رتبيل وى را به نزد خويش جاى داد و حرمت كرد و بزرگ داشت بسيار كس از هزيمتيان نيز با وى بودند . گويد : پس از آن بيشتر هزيمتيان و جمع ياران عبد الرحمن و كسانى از سران و سرداران كه اميد امان نداشتند و در همه جنگها همراه ابن اشعث بر ضد حجاج عمل كرده بودند و بار اول امان او را نپذيرفته بودند و بر ضد وى به جان كوشيده بودند از پى ابن اشعث و به جستجوى وى آمدند تا به سيستان رسيدند كه در آنجا از جمع آنها و پيروانشان از مردم سيستان و مردم شهر نزديك به شصت هزار كس فراهم شد كه به نزديك عبد الله بن عامر بعار فرود آمدند و وى را محاصره كردند و به عبد الرحمن كه به نزد رتبيل بود نامه نوشتند و از آمدن و شمار و جماعت خويش به دو خبر دادند . گويد : عبد الرحمن بن عباس مطلبى ، پيشواى نماز آنها بود . به ابن اشعث نوشتند سوى ما بيا شايد سوى خراسان حركت كنيم كه سپاهى بزرگ از ما آنجا هست و شايد با ما براى نبرد با اهل شام بيعت كنند ، خراسان ولايتى فراخ است و آنجا مردان و قلعه ها هست . گويد : عبد الرحمن با ياران خويش سوى آنها رفت و عبد الله بن عامر بعار را محاصره كردند تا از قلعه فرود آوردند و عبد الرحمن بگفت تا او را بزدند و عذاب دادند و بداشتند .